اولین سطر هایم مدتهاست جای خود را به نقطه چین های بی رحم زندگی سپرده اند.
امده ام در مبهمی واژه ها سخن هایم را سخت میتوان در هزاران نگاه به تصویر کشید. میخواهم تلخی خاطرات این سال را در قبرستان فراموشی زمستان به خواب ابدی مهمان سازم . امسال هفت سین را نیز چیده ام اما فراموش نخواهم کرد که روزگار عزیزانمان را از سفره ی دلم چید . زمستان در سکوت محو می شود و غوغای بهار روزگار را دگرگون می سازد. شاید شروعی دوباره اما هر چه باشد یگانه نامش زندگی است. امید و نا امیدی سرگرمی است و هر کدام را بپسندی باز هم زندگی در جریان خواهد بود. دوست داشتن بهانه ای است گرم که جداییش را من و تو معنا نخواهیم کرد. سر نوشت ورقهایی است مبهم که تلخیش را من و تو رقم نمی زنیم. و زندگی سر نوشتی است که می توان معنای دوباره ای به ان بخشید. بیاموز که پرنده بودن افتخار نیست این که روی کدام شاخه از درخت زندگی مسکن گزینی افتخار است سال نو مبارک.
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 0:6 قبل از ظهر توسط مونا
|

فروشگاه هنری جدیدم .منتظرتون هستم.
www.koodake-shab.blogfa.com
+
نوشته شده در شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 2:34 بعد از ظهر توسط مونا
|

من از افسوس ثانیه ها امده ام. لرزش قلم را درتشویش زمان حس خواهم کرد ان گاه که تو چشمانت را بر روی حقیقت ابدی خواهی بست.انتظار لبخند را حسرت لبهایم ساخته ام.چشمهایم در سراب زندگی خشکید و ای کاش هاغم انگیز ترین اهنگ زندگی را درگیتار کوچکم می نواخت .با قلم کوچکم می نوشتم و جعبه رنگ هایم را روی بوم نقاشی ام می فشردم .این ها بود تسکین غم.چرا مرا نا امید می نامی؟هنوز هم در غبار سرنوشت تنفس میکنم پس به فانوس کوچکی دل بسته ام که ان را امید می خوانند.بگذار به حساب کودکی اما من در اوج کودکی ام قدم در راه هایی نهادم که حتی در اوج بزرگیت جرات تجسم ان ها را نخواهی داشت .چشم به چه دوخته ای عزیزم؟!مدتهاست که شیرینی با لبانم وداع کرده و تلخی را جانشین غم هایم ساخته.اری می گریم و تا به حال سندی نیافتم که گریستن جرم باشد.بگذار سخن بگویم چون سکوت جرم بزرگی است که بابتش مالیات سنگینی پرداختم.هه!! جالب است چون به انکار چیزی می پردازی که خودت به ان عادت کرده ای.اری تنهایی را می گویم که در ارامشش شعر ها می سرودم .نقشها می کشیدم و اشک ها را مخفی می ساختم .اشتباه مکن.من از مشکلات سخن نمی گویم .فقط می خواستم با بازی کلمات مرهمی بر دلتنگی هایم باشم . ببین کودکی هم بزرگ شده و من و تو هنوز در خوابیم... 
+
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 4:54 بعد از ظهر توسط مونا
|

پرنده ی کوچک دلهایمان ناباورانه پرکشید و غم را مهمان همیشگی قلبهایمان ساخت.چند روزی است که به انتظار غروب می نشینیم و در تلخی خزان پرکشیدنت چگونه می توانیم انتظاربهار را تجربه کنیم و امروز در خلا نبودنت اسمان ابریست .خاموش شدن ستاره های کوچک اسمان. شب را برای همیشه نثار دلتنگی هایمان ساخت.و اما شمع های ارزوهایمان چه ارام خاموش شده اند...با که گوییم بی وفایی روزگار را وقتی سیاهی مرکب کتاب سرنوشتمان را در شب رقم می زند؟!مهربانی چشمانت را به خاک می سپاریم و در قبرستانی که لبخند عزیزانمان را زیر خاک پنهان خواهند کرد امید باوری تلخ است .چشمان معصومانه ی کودکی که در پیچ جاده ها به انتظار لبخند پدرش نا امید خواهد شدو اشک هایی که قبر کوچکش را در دلتنگی ها می شوید..و فریاد هایی که سکوت قبرستان را در بر می گیرد . روزهایم در اندوه سپری خواهد شد و هنوز ناباوری نزدیک ترین باورم است و این شعر را می سرایم برای ان هایی که دیگر در زیر خاک ها ارام ارمیده اند: عزیزانم چه ارام پر کشیدند مگر سردی شبهایم ندیدند گلستان دلامان را که چیدند اگر سکوت غم ها را ندیدند در عبور لحظه هازندگی از بی وفایی می نوشت رنگ مشکی می شود یک سرنوشت جای عکست می توان یک نقش ساخت رنگ غم را روی کاغذ پخش ساخت خاطرات تو همیشه جاودان در طلوع ارزوهایم نهان رنگ غم در زندگی رنگ برتر می شود نا امیدی تا ابد روی قلب خسته ام حک می شود (دایی جونم جای تو در لحظه هایم تنهاییست
![]()
![]()
...)
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت 11:17 بعد از ظهر توسط مونا
|

زیبایی امواج را چگونه مینگری وقتی که دستان من در تلاطم امواج دریا تنهاست؟ اسمان را در چه معنا خواهی کرد وقتی چشمان من در پشت پنجره ی غمگین انتظار اشک می ریزد؟ چشمان را به فردا دوخته ام.فردا کجاست؟ من در امروز به دنبال فردا میگردم.پس خاکستر ثانیه ها ی امروز را در کدامین فردا جست وجو خواهم کرد؟ ناگهان اسمان غرید نقش تنهاییم را درهم شکست .غمگینیم در سردی باران محو شد. زمزمه میکردم وارام میخواندم دنیای من چه تنهاست! ............. ......... ...... شب از که میخواند ؟ من تنهاییم را با کسی قسمت نخواهم کرد و در تاریکی شبنم شبهای بارانیم را می پرستم تا سپیده ی فردا که من تنها به اسمان خواهم نگریست میدانم که تو هم مرا می نگری. و زیرلب با خود میخوانم: محو نگاهت اسمان ابریست حال وهوای زندگی بازیست ...
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 6:35 بعد از ظهر توسط مونا
|
